بازگشت به صفحه قبل

زخمه بر زخم

مرید پیر مغانم زمن مرنج ای شیخ

 

خواهر را داخل قبر می خواباند .خان چوبان امسال در مغان نیست. رویش را با حصیر می پوشاند و خاک را روی حصیر می ریزد. قهقهه ای از دهانه ی لوله ی تفنگ خان اردوباد می جهد. دشمن خانه به خانه پیش می آید. برادر خم می شود . خان چوبان دلش آشفته تر از گیسوان سارای است.  بوسه ای بر خاک می زند. خاک گرم وطن که هرمش به گرمی نفس خواهر است. و می گریزد. سارای بر بالای پل چوبی ایستاده است. خواهر ناموس برادر است . خاک ناموس برادر است. سارای خود را به موج های توفنده ی ارس می سپارد.  وطن ناموس برادر است. آپاردی سئل لر سارانی.

هوا بس ناجوانمردانه سرد است. سوز زمستان بر صورت شهر تازیانه می زند. در دل بستر می خزند هر دو. قونسول، حاکم شهر است. نگاه تب دارش را به نگاه های دریده ی سلطان می دوزد.  از اردوگاه عساکر تا میدانی که تیرک های دار در آن  بالا رفته اند فاصله ای به قدر غیرت یک مرد است. دست در ساعد سوگلی سیمین ساق می اندازد. پیکر هشت مرد از تیرک افقی و سط میدان آویزان است. وقتی دهان بوی شراب بدهد از خربزه هم کاری ساخته نیست. یکی از آن هشت تن را طناب دار از قفا بر گردن انداخته اند. در دل بستر لبی از دخترک می گیرد.

آن مرد که طناب دار از قفا بر گردنش انداخته اند، انگشترش را شکست تا ردّی از انگشتش پای هیچ ننگ نامه ای نباشد. سرانگشتان خواب کلید می چرخاند بر سینه ی در باغی سبز. اوکه سر به دار سپرده، شهر را با همه ی ساکنانش دوست دارد.   امشب فتح الفتوحی بود در حجله. وطن ناموس اوست. و ناموس آن هشت تن که بر بالای دارند. پچ پچی  در حرمسرا و سوت منقطع و پی در پی جیرجیرک ها در باغ . دشمن چکمه پوش برای بلعیدن شهر آمده است . این چند تن استخوان گلوی دشمن چکمه پوش اند . دست بر کشاله ی ران ایران نورس می گذارد و از بستر  برمی خیزد.

ردّ سیلی سرمای استخوانسوز بر گونه های شهر باقی است . دل به دریای خزینه ی حمام می سپارد و در بخار گم می شود.

همه ی اهل خانه  بر گرد سفره ای نشسته . پیرمرد گفت دیوانه ای آمده و سنگی انداخته.همه ی اهل خانه یعنی یک مادر و یک فرزند. و به پهنای افق عبایی چون بال ملک افشان و دستار سیادتی به سر تاج . نان گرمی بر سفره. چراغ خانه روشن. با عکسی بر دیوار که مادر وقتی گرد از آن می گیرد، بوسه بر گرد می زند و چشمانش پراشک . سی مرغ بر بلندای قله نگریستند و سیمرغ را به چشم خود دیدند.

 

خانه امن است.

کوچه های شهر پنجه در صورت هم می کشند. گردنه خالی است. صندلی ها بر سر و کله ی هم می زنند.  سوارانی سیاهپوش گردنه را دور می زنند..پارچه های رنگی گیس های هم را می کشند. سواران سر می رسند با تیغ هایی که برق آخته گی شان در آفتاب نیمروز چشم را می زند. تابلوهای راهنما اعتصاب جهت می گیرند. سواران تیغ ها را فرود می آورند. برقی در میانه ی آسمان شهر . مردی استاده  بر بلندای کوه . غرش رعدی بر آسمان شهر . ومرد لب می گشاید. شهر همهمه اش را قورت می دهد. سواران پای کوه خیره به آسمان. سطری بر سینه ی آسمان شهر نقش می بندد:

" آیا نمی دانند که خداوند می بیند؟  "

شهر نفسی می کشد. سواران ردّ تازیانه ها را به یاد می آورند که بر صورت پدرانشان بود. باران می بارد.

 مهدی نعلبندی- اسفند88

تاریخ درج : 3/12/1388
  
+ نظرات بازدیدکنندگان

سلام

صحنه هایی از یک فیلم در ذهنم مرور شد. اما این جملات یکجورهایی تازگی داشتند. غیرتی شدیم!


با سلام،

نوشتن مطلب را خوب آغاز كرديد، باد سرد و سوزدار و غمگين اول نوشته ، باعث ميشه كه بخواي بدوني اين سرمايي كه تا مغز استخوان رسوخ  ميكند از كجا مي آيد و جلوتر كه ميري متوجه ميشي كه از زمستانيست بي رحم كه سروهاي  تنومند را نشانه كرده است...

تا حدودي هم  به نظرمياد كه بعضي جاها كلاف مطلب  به هم پيچيده ميشه...كمي گيج ميشي كه چي به چيه و كي به كيه..ولي بعدش با خودت فكر ميكني شايد همين هم تصويري از وضع آشفته دوران قصه  باشه ...

و در آخر  كلام : " آیا نمی دانند که خداوند می بیند؟  "   اميد را در نا اميدي نويد مي دهد...كه در آن زمستان سرد ظلم ،چراغ اميد را روشن مي سازد... .

" آیا نمی دانند که خداوند می بیند؟  "

 ارزش خواندن داشت... خدا...عشق...وطن ...غيرت... ناموس...

با سپاس و در پناه حضرت دوست باشيد...




نام و نام خانوادگی
پست الکترونیکی
توضیحات

آمار بازدیدکنندگان : 30166 نفر
طراحی و برنامه نویسی : شرکت فن آوری اطلاعات و ارتباطات ماد رایان