حلقه بر در
به امید آن که رها شوم از نام،که بد زندانی است زندان نام و نان
سلام دوستان!
شرمنده ازهمه ی آنانی که در این مدت نه چندان کوتاه
کوبه ی این کلبه ی خاک گرفته را نواختند
و سلامشان بی جواب ماند.
و اینک سلام.
جای دوری نبودم.
نمی دانم به اجابت کدامین دعای نیم شب کدام شیر پاک خورده ای
دعوت شده بودم جایی.
که کمی بنگرم.
که کمی بیندیشم.
که کمی آدم شوم.
جای دوری نبودم.
مکه بودم. حج تمتع.
برای انجام مثلا یک کار،
که بهانه ای باشد برای این دعوت.
که بفهمم استطاعت به پول نیست.
می گویند حاجی شده ام ، راست هم می گویند؛ سرم را تراشیده ام.
اما منگ منگ منگم و لنگ لنگ لنگ.
خمار و در خلسه.
اما این دلشکستگی و بغض آمیخته با بهجت ...
این سرافکندگی و شرمساری و دست یتیم نوازی که بر سر من است...
این نهیبی که می گوید: مواظب باش!
که زندگی جز طواف دلی نیست ،
که زندگی همه اش عرفه است و شبهایت همه شب ، مشعرالحرام.
که شیطان خانه اش را تنها در زیر جسرالجمر نساخته است.
که سپیده دم عید باید راهی شوی به قربانگاه؛
که این راه خون می خواهد.
که باید قربانی کنی،
و قربانی دهی،
و قربانی شوی.
که باز دیدی و دانستی که همه ی راه ها به یک جا و یک روز ختم می شود.
نیمروزی به نام عاشورا و دشتی به نام ماریه.
گفتنش راحت است و به انجام رساندنش همه ی زندگیت را می طلبد.
بهتر است خفه شوم!
دیدن دانستن می آورد و دانستن؛ بد دردی است.
دعا کنید زندگی دوباره نبلعدم.
ممنون محبت تان هستم.