|
گفتگو با خسرو معتضد:
همه جای ایران سرای من است

اشاره:
اول:
صحبت از قومیت ها در کشور ما به خودی خود آن همه تنش زا هست که نیازی به ایجاد تنش نداشته باشد. ایران موزاییکی از اقوام است که سرزمین مسکون اغلب قومیت های ساکن در داخل گربه ی جغرافیایی ایران، امتدادی جغرافیایی در یکی از کشورهای همسایه ی ما دارد. چرا که آن خریطه ای که اینک نام ایران را بر پیشانی دارد باقی مانده از ایرانی است که روزگاری همسایگان کنونی اش ولایات و استان های آن بودند؛ چه با نام" ایران" بعد از دوران صفویه و چه با نام همان ولایات و در حوزه ی تمدنی ایران.
دوم:
توجه به شخصیت هایی مانند میرزا کوچک خان جنگلی ، دکتر حشمت ، شیخ محمد خیابانی ، ثقه الاسلام ، عباس میرزا ، میر جعفر پیشه وری ، و امثال اینان که مؤثرین در تحولات تاریخی معاصر ایران بودند نیز اگر از سر حب یا بغض باشد و هرکدام بدل به تابویی گردد ، تنش هایی به دنبال خواهد داشت و آنان را که سخن از سر انصاف می گویند از سخن گفتن باز خواهدداشت ؛ چرا که تاریخ از هرکدام از اینان بسیار از سره و ناسره در سینه دارد و بسیار در موردشان گفته اند و نوشته اند . یکی قهرمان خوانده یکی را و دیگری خائن به ملت و مملکت آن دیگری را. حال تکلیف سکوت است؟ بی شک نه!
انصاف همان" راه" است و تعصب جر" بیراهه " نیست.
سوم:
مورخ تا آن هنگام که پژوهش تاریخی می کند و ماحصل تتبع و یافته هایش را در محافل علمی و بر کتاب ها و مجلات تاریخی بیان می دارد ، در محدوده ی همین محافل و منابع از تمجید و تکفیر و تشویق و ناسزا بهره دارد و اگر جریانی نیز می آفریند جریانی آکادمیک و علمی و پژوهشی است. ولی آن هنگام که به مدد رسانه ها در صدد ایجاد جریانی اجتماعی برمی آید ؛ خود به جریانی بدل می شود که به تناسب قوت و ضعف امواجی که در بستر جامعه می آفریند سهمی نیز از تمجید و تکفیر دارد.
چهارم:
برنامه های آقای خسرو معتضد در رادیو و تلویزیون در سال های اخیر به هر روی بیانگر قرائتی از تاریخ معاصر ایران است که به سبب ارایه ی آن از رسانه ای دیداری و شنیداری جنبه ای اجتماعی نیز به خود گرفته و می گیرد و تاریخ صرف نیست. و از همین روی است که هم دیده ها را به سوی خود می خواند و هم عکس العمل ها را منجر. و بی شک خود جناب معتضد نیز بر این نکته واقف است که بیان " گفته ها " و " نگفته ها "ی تاریخی از رسانه ی ملی از آنجا که جنبه ای اجتماعی به امر "بازخوانی تاریخ " می دهد سیلی از " سپاس " ها و "گلایه" ها را به سوی دست اندرکاران چنین برنامه هایی روانه خواهد ساخت . چرا که یکی از سبب های انتخاب تریبون رسانه ی ملی توسط ایشان و برنامه سازان برنامه های ایشان نیز وسعت آماری مخاطبان این تریبون بوده وهست.
و اما بعد؛
من به عنوان روزنامه نگاری تبریزی که دست بر قضا آذری زبان نیز هستم ، در چند دیدار و مصاحبه که با خسرو معتضد داشتم ایشان را فردی مؤدب دیدم که رابطه ای خویشاوندی نیز با آذری زبانان دارد. چه درهمان دیدار و مصاحبه ها و چه در ثانیه های آغازین برنامه های تلویزیونی خسرو معتضد ، شاهد تکریم و ادای احترام به مردم آذربایجان و تبریز از سوی او بوده ام . اگر چه در باب آذربایجان شناسی جناب ایشان نظرهایی دارم و من جمله این که گستره ی شناخت ایشان از تحولات آذربایجان به نسبت تسلط شان بر سایر حوزه ها بویژه تاریخ تحولات مربوط به نفت در ایران و نیز تاریخچه ی خاندان پهلوی اندکی محدودتر است ، اما ایشان را فردی صاحب نظر در حوزه ی تاریخ ایران زمین و تاریخ پژوهی ارجمند و اهل تحقیق و نظر می شناسم و زحمات ایشان را به نوبه ی خود ارج می نهم.
این هم مصاحبه ای با استاد خسرو معتضد که در روزهای اسفند 87 به بار نشست.
مهدی نعلبندی
...............
با توجه به اين که گفت و گو درباره آذربايجان است اگر اجازه بدهيد صحبت را از جايي آغاز کنيم که خاطره تلخي براي ما دارد، از گلستان ..
- تمام اين نواحي قبل از عهدنامه گلستان مال ايران بود. بدون اين که ما بخواهيم ادعاي وطن پرستي افراطي داشته باشيم. اين يک واقعيت جغرافيايي است. تمام اين نواحي جزو شمال غربي ايران بوده اند. وقتي شاه سلطان حسين مي خواهد به فرانسه سفير بفرستد، محمدرضا بيگ کلانتر يعني رئيس شهرباني ايروان را مي فرستد. يعني کشور آنقدر بزرگ بود که از آن نقطه سفير فرستاد. اين نواحي را بالا که مي رفتيم مي رسيديم به دربندها. دربندها نواحي حد فاصل ايران بود تا سرزمين خزران. قسمت شمالغربي درياي ورکانه (ويرکانيا)، درياي فراخگر يا درياي گرگان که »کرکانيس« اسم تاريخي اش است. آنجا شمال غربي منتهي اليه سرزمين خزران بود.
خزران بودند، بلغارها بودند، حتي شما کلمه روس را هم در اشعار نظامي گنجوي مي بينيد. اين نواحي همه جزو ايران بود. شما مي بينيد شاه عباس جنگ هايي که مي کرد، عده اي از فرماندهانش در اين منطقه بودند. يا نادر شاه (ظهيرالدوله) در جنگل هاي داغستان کشته شد. اينها استان هاي ايران بودند.
بعد از نادر شاه دوران انقطاع که پيش آمد، شورش هايي اتفاق افتاد. آراکلي خان به فکر استقلال افتاد و پاي روس ها را به آن منطقه باز کرد. پاي ملکه کاسين دوم را باز کرد و اين اشتباه بود که بعداً پشيمان شد. گرگين خان که پسر او بود به صدا درآمد.
ما با گرجي ها فاميل بوديم. در زمان شاه عباس، او عاشق کتايون شده بود رفت و آنجا را گرفت؛ البته شايد نظر ارضي داشت؛ چون آنجا سرزمين حاصلخيزي بود. در چنين شرايطي آنجا جزو ايران شد. تمام ملکه هاي صفويه بعد از شاه عباس گرجي هستند. يعني شاهزاده هاي گرجي مادر پادشاهان صفويه هستند. مادر شاه صفي، مادر شاه عباس دوم همه گرجي بودند.
قفقاز هم همينطور. قفقاز نه اسمش آذربايجان بود و نه اسم ديگر. در نامه ها مي نوشتند: شاماخي، نخجوان، ايروان و... اينها همه خان نشين بودند. تا اين که در زمان ملکه کاسين جنگ شروع مي شود که او هم در اواخر عمر پاي سربازان را پس مي کشد. جانشينش هم به فکر جنگ نبود، اما الکساندر که بر سر کار مي آيد به فکر مي افتد با توجه به وضعيت ايران شروع به لشکرکشي کند. کار بدي که آقا محمدخان مي کند کشتار مردم گرجستان بود. اين کار را در کرمان و نقاط ديگر هم کرده بود. دستور داد سر شصت هزار زن گرجي را تراشيدند و آوردند ايران. اين کار بسيار زشتي بود. کليساها را از بين برد. البته در داخل هم آقامحمدخان در کرمان چشم افراد زيادي را کور کرد.
بالاخره در جنگ هايي که شروع شد گرجي ها خود را کنار کشيدند و گفتند ما اشتباه کرديم و حالا پشيمانيم. اما دولت روسيه به خاطر رسيدن به آب هاي گرم، هواي رسيدن به خليج فارس را داشت. اين آرزو را هميشه داشته اند.
قرارداد گلستان پس از ده سال جنگ بين ايران و روسيه تزاري به زيان ايران بسته شد. اين شکست دلايل مختلفي دارد. جمعيت ما کم بود. در برابر وبا، حصبه، تيفوس، جنگ هاي فراوان و ... جمعيت ما کم شده بود.
جمعيت ايران رقم وحشتناکي داشت. حدود چهار ميليون و پانصد هزار نفر. اين شرايط را مقايسه کنيد با کشوري که هفتاد، هشتاد ميليون جمعيت داشته، ارتشي قوي داشته که با ناپلئون جنگيده بودند. طبق مقررات عهدنامه، ايران از کشتيراني در درياي خزر محروم شد. براي اولين بار کاپيتولاسيون به ما تحميل شد و حدود پانزده ولايت از کشور ما جدا شد. دو تا مانده بود که آن را هم بعداً گرفتند. قرارداد ترکمانچاي در سال 1828 منعقد گرديد. مقارن سلطنت نيکولاي اول. نخجوان و ايروان از دست ما خارج شد. آنها خيلي زرنگ بودند و ديپلمات هاي ورزيده اي داشتند و اين قرارداد به ما تحميل شد ..
نقش عباس ميرزا در اينجا چيست؟ عباس ميرزا خيلي زحمت مي کشد و مي جنگد اما در اين قرارداد ننگين بر وليعهدي عباس ميرزا تاکيد مي کنند. براي چه؟
براي اينکه به دشمن احترام مي گذارند.. عباس ميرزا کسي است که النگو و گوشواره زن و بچه هايش را مي گيرد و مي گويد اينها را بدهيم به روس ها تا آن ده کرور تامين شود و آنها خوي را آزاد کنند. اين بود که از جواهرات زنش هم مي گذرد. از بس اين آدم شجاع است روس ها هم به او احترام مي گذارند. از بس غصه خورد در جواني سل گرفت و مرد.
مشکل عباس ميرزا اين بود که لشکر حسابي نداشت. افسران فرانسوي و انگليسي وسط کار گذاشتند و رفتند. او با نهايت شرافت جنگيد. در جنگ اصلاندوز تنها مانده بود. پسرش نوشته است روزي رسيد که حتي ناهار هم پيدا نکرد بخورد. بايد مجسمه طلايي از عباس ميرزا بسازند و در تبريز نصب کنند چون تبريز را او نجات داد
.
چندين بار رود ارس سيلي چکمه هاي بيگانه را روي خود ديده است. يکي بحث گلستان و ترکمانچاي بود و ديگري در سال 1320 و در اشغال ايران .
.
اين نواحي مرزي جاي اسپهبدنشين بودند. يعني آن قدر مهم بوده که سپهبدنشين بوده. وظيفه محافظت تمام ايران بر دوش مردم اين نقطه بود. چه در دوره ساساني و چه بعدها. روسها در سال 1310 تا 1320 به تبريز هم آمدند. اصولاً در دوران کمونيسم در 1918 حکومتي در باکو به وجود آمد که خيلي ايران را دوست داشتند. زياد خانوف به تهران آمد و گفت ما جزو ايران هستيم.
تقي زاده در آثارش نوشته که ما وقتي به باکو رفتيم، ديديم چند پيرمرد حدد صد ساله دارند نهال مي کارند. گفتيم که شما که سنتان قد نمي کشد باردهي اينها را ببينيد؛ براي چه اين درخت ها را مي کاريد؟ جواب دادند که مي خواهيم اين نهال ها بزرگ شوند و روزي فرا برسد که ماموران حکومتي ايران بر اي گرفتن ماليات به سراغ ما بيايند و وقتي ما ماليات ندهيم با چوب ما را تنبيه کنند و از اين چوب براي آن کار بهره ببرند! گفتيم: چرا اين فکر را مي کنيد؟ گفتند از بس ايران را دوست داريم. ما نمي خواهيم با اين کفار زندگي کنيم.
حکومت زياد خان اوف که بر سر کار آمد به تهران فرستاده اي فرستاد که ما مي خواهيم جزو ايران شويم. وثوق الدوله که نوکر بود، مي گفت: نه! اما آنها التماس مي کردند.
بعد که ديدند نمي شود، اسم خود را گذاشتند »آذربايجان«. مرحوم شيخ محمد خياباني گفت: حالا که شما اسم ما را برداشتيد ما هم اسم خودمان را مي گذاريم »آزاديستان«. خياباني خيلي وطن دوست بود.
همان موقع روزنامه جنگل بحث مي شود و ملک الشعراي بهار در روزنامه اش چيزهايي مي نويسد و بحث هايي در داخل کشور پديد مي آيد.
از 1921 زمان وحشت دولت ايران است. کلي گروه در اين منطقه درست مي شود. در 1310 به ايران حمله مي کنند. در سال 1312 به ايران حمله مي کنند. به اين جنگ ها گفته اند جنگ هاي محلي ايران و روسيه.
هر از گاهي روس ها مي آمدند، چند سرباز را مي گرفتند و مي بردند. فرستنده راديو مي انداختند.
از 1318 دولت روسيه که پس از جنگ جهاني با آلمان اتحاد پيدا کرده بود، به فکر تجاوز به ايران افتاد. سپاهيانش را در مرز آذربايجان مستقر کرد.
آلمان هم که در تبريز کنسولگري داشت آدم مي فرستاد از مرز خبر مي آوردند. دولت انگليس هم بدون اجازه ايران، هواپيما مي فرستاد و مي رفتند و از فراز باکو تصويربرداري مي کردند. آن زمان شوروي متحد آلمان بود. فرانسه و انگليس مي خواستند از راه ايران به شوروي لشکرکشي کنند.
دولت شوروي هم مدام دولت ايران را متهم مي کرد و شروع به امتيازخواهي کرد. گفت: بايد پايگاه هوايي در تبريز و بندرعباس به من بدهي، راه آهن به من بدهي و ... به زور مي خواست اين امتيازات را بگيرد. رضا شاه هم موافقت نمي کرد. آلمان هم که متحد شوروي بود، مدام در دربار واسطه گري مي کرد و مي گفت: حالا کوتاه بياييد و ... تا اين که بين شوروي و آلمان جنگ مي شود. اين شروع بدبختي هاي ما است. از اولين روز جنگ (اول تير 1320) معلوم است که به ايران حمله خواهد شد... رضا شاه باور نمي کرد به اين زودي به ايران حمله شود. همه در خواب بودند. لشکر تبريز هم نه تانک داشت نه زره پوش داشت، هيچ چيز نداشت. همه چيز ارتش در تهران بود. توپخانه در تهران بود. نمي دانستند که بايد اينها به مرز برود. هميشه هر شب با زن هايش دعوا داشت. ديکتاتوري يعني همين؛ نمي تواند درست به وضع کشور رسيدگي کند. ترک ها کار خوبي کرده بودند. سه سپاه درست کرده بودند و يکي را در مرز ايران، يکي را در نزديکي درياي اژه و يکي را در جايي ديگر مستقر کرده بودند. اين سه سپاه، ارتش هاي مستقلي بودند. ساعت 4 صبح دوشنبه سوم شهريور به ايران حمله مي کنند. بيچاره سربازان غافلگير مي شوند. اصلا نمي دانستند اين تانک ها چه هستند. يکي از افسران در خاطراتش نوشته: خيلي راحت تا نزديکي تبريز آمدند. صد و شصت و هشت هزار نيرو در مرز ايران پياده کردند. فرمانده لشکر فرار کرد، زنش و زغالش و ارکانش همه الفرار. سربازان با تفنگ به تانک مي زدند، وقتي گلوله به تانک مي خورد و به زمين مي افتاد، سربازها گريه مي کردند. روس ها روزهاي اول مهرباني مي کردند، اما چند روز که گذشت رضائيه را هم که گرفتند، آنجا عده اي را کشتند. سربازها را به مسلسل مي بستند و خيلي وحشيانه عمل مي کردند. فيلم مي گرفتند و در سينماهاي مسکو نمايش مي دادند که ما همه جا را مي گيريم. مي خواستند بگويند ما همه اش شکست نمي خوريم، پيروزي هم داريم. پدر من نظامي بود در انزلي. مي گفت اصلاً مقاومتي نبود. خيلي راحت مي آمدند. 137 نفر را در انزلي کشتند. رضاشاه بسيار بسيار بد جنگ را اداره کرد. سفير انگليس مي گويد من ديدم سربازاني که از مقابل رضاشاه رژه مي روند، آب کش ندارند؛ آب ندارند؛ ناهار ندارند. در کرج نتوانستند به سربازان غذا بدهند. مي خواستند بگويند ما همه اش شکست نمي خوريم، پيروزي هم داريم. از نفت شروع شد. دولت شوروي نفت مي خواست. استالين در خرداد 1324 به فرماندهي اش در ايران دستور مي دهد که ما مي خواهيم بيست و نه دکل در ايران بکاريم و نفت ايران مال ماست. ايران 17 ميليون تن نفت بعد از جنگ مي داد. روس ها مي گفتند حالا که انگليس نفت ايران را مي برد، چرا ما نبريم؟
و سخن آخر؟
مردم آذربايجان ايراني هستند، آذربايجان مرکز آتش مقدس است. آذربايجاني ها اصيل ترين ايراني ها هستندا. مردم آذربايجان عظمت شان به اين هست که ايراني باشند. بسياري از بزرگان مملکت از رهبر بگير تا پائين آذربايجاني هستند. عظمت همه ما به ايران است .
.
منبع: مجله ارس، شماره 8، فروردين 88
|