کوچک و کوچک و کوچک می شوند
اما هیچ صدایی نمی دهند
مهدی نعلبندی
همه توی ماشین تکان می خورند. بعضی از تکان ها را می شود تحمل کرد اما بعضی را نه. گاهی همه ی آنهایی که توی ماشین هستند از جا کنده می شوند و دوباره برمی گردند سر جایشان . بوی عجیبی توی ماشین پیچیده است. یعنی بوهای عجیبی. گاهی که بیبی مشگنازماست می مالید روی نان و به من می داد این بو به دماغم می خورد. اما فقط این نیست. بوی ماشین هم هست. یعنی وقتی یک بار یواشکی با ترس و لرز رفتم کنار ماشین ایوب که ازبلندی راهی که تا وسط دو کوه کشیده شده بود آمده بود پایین و کنار تکدرخت ایستاده بود همین بو به دماغم خورد. یادم هست ماشین یک دفعه صدای تیسّ داد و ساکت شد. مثل مادیان خودمان که وقتی آقاجان بارش را از پشتش به زمین می گذاشت سرش را می جنباند و همه ی نفسش را از سوراخ های گنده ی دماغش می داد بیرون. اما ماشین ایوب خیلی بزرگ تر از مادیان خودمان بود. حالا هم نوک دماغم می سوزد و همین بو به دماغم می خورد . البته این ماشین مثل ماشین ایوب گنده نیست. صدایش هم مثل صدای ماشین ایوب نیست. صدای ماشین ایوب هی کم زیاد می شود ولی این ماشین یک ریز صدا می دهد. من اسد را نمی بینم. اسد آن جلو نشسته و آقاجان هم کنارش و دارند با هم حرف می زنند. آنها نمی دانند که من می دانم اسم ماشین اسد جیپ است. این را دیشب وقتی فهمیدم که آقاجان داشت به مادرم می گفت فردا صبح با جیپ اسد راهی هستیم. من کنار تنور دراز کشیده بودم و همین طور که یک طرف صورتم داشت گرم و گرم و گرم می شد پلک هایم سنگین و سنگین می شد و آقاجان و مادر خیال می کردند من خوابیده ام . چون انگشت های آقاجان روی سرم هی سر می خورد پایین و می آمد بالا. آقاجان و قتی دستش را این جوری روی سر من می کشد که فکر می کند من خوابیده ام. من هم همیشه خودم را به خواب می زنم تا انگشت هایش روی سرم سر بخورند و من احساس کنم پوست بدنم دارد نقطه نقطه می شود. نقطه هایی مثل جای سوزن که یک بار به دستم فرو رفت. البته این نقطه هایی که وقتی آقاجان دستش را روی سرم می شکد احساس می کنم مثل خای سوزن درد ندارد. بیشتر مثل وقتی است که یک بار با آقاجان رفته بودم سر زمین و آنجا خوابم برده بود. آنجا هم پوست بدنم نقطه نقطه می شد. دیشب و قتی آقاجان گفت با جیپ اسد راهی هستیم من خنده ام گرفت اما نخندیدم تا آقاجان دستش را از زوی سرم برندارد و کیفم پاره شود. ته دلم می خندیدم که چطوری همه ی ما توی جیب اسد جا می شویم. من می دانستم که آقاجان ماشن اسد را می گوید اما فکر می کردم اگر همه ی ما توی جیب اسد جا بشویم و اسد بخواهد دستش را توی جیبش بگذارد چه!
حالا اسد آن جلو کنار آقاجان نشسته و دارد با فرمان ماشین ور می رود. خیلی دلم می خواست من جای اسد بودم و ماشین را می راندم. اما نشسته ام روی پاهای مادر و دارم بیرون را نگاه می کنم. ماشین اسد بو می دهد. یعنی این پارچه ای که رنگش مثل رنگ موهای سگمان است و و قتی ماشین تکان می خورد سر مادرم می خورد به آن بو می دهد. اسد داخل ماشین را با این پارچه ی کلفت کرده درست مثل آلاچیق ایلیاتی ها . من یک باربا بابا مجید به آلاچیق رفته ام. بابا مجید پدر مادرم است. فرق ماشین اسد با آلاچیق این است که آلاچیق فقط یک سوراخ گنده روی کلّه اش داشت و من وقتی از توی آلاچیق به آن سوراخ نگاه کردم آسمان را دیدم اما ماشین اسد دو پنجره دارد که وقتی از آنها به بیرون نگاه می کنم همه چیز را درست مثل وقتی می بینم که چشم هایم را می بندم و می بندم و از پشت پلک هایم نگاه می کنم. اما حالا من از پنجره ی ماشین اسد به بیرون نگاه نمی کنم. اسد پارچه ی پشت ماشین را زده بالا و من دارم همه ی چیزهایی را که آن بیرون است می بینم..
صبح زود و قتی داشتیم سوار ماسین می شدیم ننه جان صورتم را بوسید. مثل همیشه شاماخی اش را دور سرش بسته بود و بوی چپق می داد. وقتی همه سوار شدند اسد یک جیزی را آن جلو تکان داد و ماشینش صدایی مثل صدای ماشین ایوب داد و تکان ها شروع شد. صدای ماشین ایوب بلندتر از صدای ماشین اسد است. درست مثل صدای کرّه ی مادیانمان که شبیه صدای مادیانمان است اما مثل صدای مادیانمان بلند نیست. سگمان که رنگ پارچه ی ماشین اسد به رنگ موهایش است پشت ماشین دوید و پارس کرد. تکان های ماشین اسد هی زیاد و زیاد می شد و سگ بیچاره که می دوید و پارس می کرد از ما دور و دور و دور می شد. من نگاه می کردم . سگ بیچاره کوچک و کوچک و کوچک شد و دیگر ندیدمش. حالا هم دارم نگاه می کنم. حالا دیگر سگمان را که می دوید و پارس می کرد نمی بینم . فقط خانه های دهمان را می بینم که دارند مثل سگمان کوچک و کوچک و کوچک می شوند اما هیچ صدایی نمی دهند.