مگه بدا دل ندارن؟!
درد دلی با حضرت رسول
مهدی نعلبندی- شب 28 صفر
.........................
شایدم قسمتم این بود که یه امشبو بیام زل بزنم به این صفحه ی سفید و
دلم اینقد بگیره و دستم بخشکه که دیگه رها شم از قید و بند نثر و سجع و خودبینی
تا بتونم دو کلوم حرف دلمو بزنم.
من که یادم نمیاد . اما هر چی باشه؛
منم یکی مثل خیلیا که تو شناسنامه شون مسلمونن مسلونیمو از بابا ننه دارم .
منی که بچه مسلمونم ؛ وقتی به دنیا اومدم تو گوشم نام تو رو خوندن.
راستش منم یه راست و تخت گاز نیومدم که این کهنه مسلمونیمو به رخ بکشم .
و حتی نیومدم بگم که ....
اصلا اینا رو ولش!
من یه لاقبایی که هر چی باشه یکی ام که نمیدونم به حساب میام یا نمیام ؛
اما هر چی باشه از امّت توام و
یه امشبو اومدم که تو خیال خودم بشم یکی مثل اونایی که تو اون سالهای دور و دراز
اون جمال نازنینتو دیدن و به شنیدن کلوم خدا از لبای مبارکت یاد گرفتن بگن : لااله الا الله
نمی خوام بگم آغاجون که بی ادبی نشه. اما مگه پای منبرا یاد نگرفتیم که بتونیم بهت بگیم بابا!
پس میگم آغاجون!
میگم آغاخون!؛ درست مثل بچّه یتیما .
آره آره آره ... مثل یتیما که منم یه یتیمم آغاجون.
گاهی وقتا دلم خیلی گرفته که چرا من یه لاقبا تو زمونی به دنیا اومدم که نمیشه ببینمت؟!
گاهی وقتا با خودم میگم چی میشد منم کلوم خدا رو از اون لبات میشنیدم و
بارون وحی از اون لبات می بارید تو کویر خشک جونم آغاجون!
گاهی وقتا حسودیم میشه به اونایی که دیدنت. به اونایی که شنیدنت.
به اونایی که باهات راه رفتن و عطرتو نسیم اون روزای با تو بودنشون هدیه داده بهشون.
گاهی وقتا دل آدم خیلی چیزا می خواد.
راستش آغاجون؛
یا رسول الله!
منم یتیمی از یتیماتم. دوست دارم نوازش دستتو رو موهام حس بکنم و جون بگیرم.
چی میشه منم یه روز برسم به این آرزوی دلم.آخه .....
آخه....
آخه نداره آخه که بذا بگم آغاجون : " مگه بدا دل ندارن؟!"
می دونی آغاجون!
امشب اومدم یتیمی کنم. می دونی که یتیمم. می دونی که خدا خودش گفته یتیما رو با قهر نرونین.
همین خودشم هدیه تو به ماهاست.
منم میخوام نه اینکه یادت بیارم نه ؛ اما می خوام بخونم ببینی که بلدم.
ببینی که می تونم بخونم آغاجون. ببین آغاجون: فامّا الیتیم فلا تقهر!
امشب اومدم گدایی . امشب اومدم یتیمی. امشب اومدم اسیری.
امشب اومدم که فقط بهت بگم دوست دارم .
اومدم بگم دوست دارم. اومدم بگم دوست دارم. اومدم بگم خودتو و اهل بیتتو می میرم آغاجون!
اومدم بگم خیلی باحالی آغاجون!
اومدم بگم آغاجون خیلی نوکرتم
اومدم بگم خیلی می خوامت
اومدم بگم اگه نمیشه بیام مدینه ی باصفاتو ببینم و تو مسجدت با اون قبّه ی سبزش قرآن بخونم ،
عوضش دلمو آب و جارو می کنم و دعوتت می کنم به خونه ی دلم.
آخه میگن برا شما فقیر و غنی فرق نداره.
پس منم می خونمت با همه ی جووونیو نادوونی و جاهلی که دارم.
تو رو جون فاطمه ردم نکن!
آخه ...
آخه...
آخه مگه بدا دل ندارن؟!
□
السلام علیک یا رسول الله
اشهد انّک رسول الله...